
این بیست و یکمین روز نیز گذشت
مانند همه ی روزهای دیگر که می گذرند
صبح این بیست و یکمین روز من گریه ی ابر خسیس بهاری را در آوردم
و با گامهای استوار یک دختر هجده ساله زیر باران پایکوبی کردم
چرخیدم و چرخیدم
و با بیست و یکمین چرخش خود
با تمام بغض و حسرت خود
فریاد برآوردم که« هجده سال گذشت!»
در این بیست و یکمین روز بود که به یاد آوردم
روز بیست و یکم هجده سال پیش را که می گریستم
و حالا من به یاد تمام آن اشکها بیست و یک شمع روشن می کنم
و به اندازه ی هجده سال می گریم
چرا که من تمام آن غصه را هنوز یادم هست.
این بیست و یکمین روز نیز گذشت
و من به سن غیر قانونی هجده سالگی رسیدم!
و حالا جای من در تمام زندانهای این دنیا یا تمام این دنیای زندان وار باز است.
این بیست و یکمین روز نیز گذشت
و من در تکه آینه ی مقعر خود را دیدم که بیست و یک بار کوچکتر شده بودم
و دوباره شبیه همان هجده سال پیش
«پاک و کوچک»
این بیست و یکمین روز نیز گذشت
مانند همه ی روزهای دیگر که می گذرند.........................
اتاق سرد و تاریک بود و سکوتی رخوت بار بر آن حاکم بود. تنها منبعی که اتاق خالی را روشن میکرد باریکه ی نوری بود که از زیر در کهنه و سیاه وارد اتاق می شد.
دخترک گوشه ی اتاق فرو رفته بود.زانوهاش را بغل گرفته بود و سرش را به آنها تکیه داده بود .انگشتهای سفید و باریکش که درون موهای در هم و پر پیچ و خمش فرو کرده بود ، می لرزید. لباس سفید و نازکش ازعرق خیس بود و به بدنش چسبیده بود قلبش تند می زد و نامنظم نفس می کشید...
تصمیم خودم را گرفتم. خواستم به طرفش بروم. انگار او هم متوجه من شده باشد، سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. مردمک چشمهاش می لرزید و نگاهش خیلی سنگین بود. مثل اینکه فکر مرا خوانده باشد، او هم بلند شد و آرام به طرف من حرکت کرد. به زحمت لبخند خشکی روی لبهام گذاشتم و سعی کردم مستقیم به چشمهاش نگاه کنم. نگاه هراسناک او بی اندازه آشنا بود. انگار من را به یاد چیزی می انداخت.
فاصله مان خیلی کم بود تمام سردی بدنش و گرمی نفسهاش را احساس می کردم. انگار صدای مضطرب قلبش را از درون سینه ام حس میکردم.
هنوز هم باورم نمیشد تنهایی هام تمام شده باشد. با تردید دستم را دراز کردم تا صورتش را لمس کنم، اما ناگهان مثل اینکه از درون متلاشی شدم. درد شدیدی تمام وجودم را فرا گرفت. آه... آنجا فقط یک آینه ی یخ زده و غبار گرفته بود.................

نوشته شده توسط اقاقیا سر کلاس جغرافی(!)
گفت:آره گاهی یه تلنگر کافیه واسه ی....
حرفش رو قطع کردم و گفتم:نه٬یه تلنگر کافی نیست...برای هیچی...من هنوز سر جام ایستادم
...............................................................................

پ.ن:عکس از خودم
آرام آمده بود٬آرام زیست
و آرام پر کشید آنقدر آرام که صدای پرهاش را هیچکس نشنید....
الان نصف شبه که این پست را می نویسم و هوا هم تاریک و سرد الان مینوسم چون روزها وقت فکرکردن ندارم روزها عین روباتی ام که کمی هم احساس دارد که از ساعت 12 شب تا 6 صبح (اگه خواب نباشه) میتونه به اونم بپردازد.
داشتم به خودم امیدهای کاذب میدادم و لبخندهای دروغکی میزدم که بابا بزرگ پر کشید به همین راحتی… و من تازه فهمیدم این هم واسه خودش فلسفه ی جالبیه که آدمها مجبورند(خودآگاه یا ناخودآگاه)به طور کاذب خودشان را شاد نگه دارند با یه مشت دلخوشکنکهای حباب بر سراب…
انگار عادت کردم اشتباه کنم اگه اشتباه نکنم اشتباه خونم میاد پایین .جالبتر اینکه وقتی اشتباهی نیست که بکنم اشتباه بقیه را تکرار میکنم و در حالت احمقانه ترش اشتباههای قبلی خودم را در طرح جدید ارائه می دهم اینه که زندگی میشه غلط اندر غلط اندر غلط …..(بازم میتونی ادامه بدی)
پ.ن۱:نمیدونم چی میشه که هر از مدتی به صفر میرسم شدم عین یه ساعت شنی پر می شم ای بابا دارم خالی می شم و باز این سیر ادامه دارد….
پ.ن۲:بابابزرگ با رفتنش تلنگر بزرگی به من زد همونطوری که خودش خیلی بزرگ بود.
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
(قیصر امین پور)
پ.ن:متاسفم!