تبليغاتX
خانم اکیشه و درختش

خانم اکیشه و درختش

رو سر بنه به بالین...

- خوب بلاخره اين طلسم نمايشگاه نرفتن هرساله ي منم شكست و رفتم نمايشگاه و از اونجايي كه به خودم قول دادم تا كتابهاي نخوندمو نخوندم كتاب نخرم خيلي كم خريد كردم نمايشگاه درسته كه خيلي شلوغه و پر كتابهاي مذهبيه( به ميزان نامتناسبي با بقيه كتابها )و درسته كه نشراي محبوبت مجوز غرفه نميگيرن ولي همون محيط خودش خيلي خوبه خيلي كتابها هم توش پيدا ميشه كه بايد خوند...

- خواب ديدم گم شده بودم توي يك جاي خيلي آشنا هم گم شده بودم ...توي خواب ميفهميدم كه خواب ميبينم حالا كه بيدار شدم حس ميكنم خواب نبوده ام . از گم شدن ميترسم و ازين كه ميترسم خوشم مي آد...

- چه سگي داشت چشمهاي دختري كه توي كوچه پس كوچه هاي درب و داغون شهر بازي ميكرد... خدا كند سگ چشمهاش هيچ وقت چيز زيادي ازين دنيا نفهمد...  


برچسب‌ها: يكم عكس
+ نوشته شده در  91/02/28ساعت   توسط اقاقیا  | 

- بلاخره اين نمايشگاه هم تموم شد و واسه من پر بود از تجربه ي خوب تو عكاسي و چقدر خوبه كه هنوز آدمهايي پيدا ميشن كه فقط به خودشون فكر نكنن ..  

- انعطاف زياد توي دوست داشتن تو و بقيه اولين ضربه هاشو به من ميزنه ..به "من" ! ولي نميدونم چرا نميشه از تو و بقيه گذشت فقط ميدونم اونم بخاطر همين "من"ِ لامصبه !

اينم دوتا از عكساي نمايشگاه گروهي ما ..

پ.ن: سفر بريد حتي با آدمهاي جديدي كه ظاهرا با شما خيلي فرق دارند ..با اين سفراس كه واقعا ميفهمي چطور واسه دوست داشتن عقلت به چشمت نباشه چشمت به تيپ و لباس وسمت و سروزبون نباشه عقلت زير شكمت نباشه و ياد ميگيري كمي بيشتر سخاوت داشته باشي..و اين بود حاصل سفر اخير ما به يزد :دي


+ نوشته شده در  91/02/02ساعت   توسط اقاقیا  | 

تولد امسال، برعكس سوت و كوري هميشگيش، زيادي سرصدا شد. شك برم داشته نكنه آخرين تولدمه !!!

بيست و دو سال گذشته است
خيالت تـــخت
من همه ي درس پروازم را از ياد برده ام 
كمي "زندگي" به من بياموز..


پ.ن : ممنون از همه اونايي كه اينجا و اونجا تبريك گفتن ..

پ.ن2: واسه اولين بار يكي از عكسام نمايشگاه ميشه اين جمعه و من بعد از كلي اعصاب خوردي بخاطر عكساي بهتري كه داشتم و ارشاد مجوز نميده ، بخاطر همين يكي خيلي خوشحالم و از سين ميم هم خيلي خيلي واسه همه اينا ممنونم ...

پ.ن3: عاشق شو ارنه روزي كار جهان سرآيد... (خود پوك زني)


برچسب‌ها: يكم عكس, بيست و يك هاي فروردين
+ نوشته شده در  91/01/23ساعت   توسط اقاقیا  | 

// سال 90 هم جانمون رو رسوند سر دماغمون تا گذشت 
//بوي عيد نمياد. بوي عيدي و كاغذرنگي هم نمياد. چيزاي سفره هفت سينمون همون چيزاي پارساله. داداشم رفته 2تا ماهي قرمز خريده و من حتي باهاشون حرفم نميزنم. پرتقالهاي توي حياط هم بوي عيد نميدن چرا// 


// دستم به نوشتن نميره كمي "خودم" رو برداشتم رفتيم سفر و دريا.. كمي دوربين ميدم دستش ميفرستمش عكاسي.. كمي بهترميشه "خودم" .. كمي "من" ميشم دختر خوب كمك بحال مامان و خونه تكوني... كمي فكر ميكنم به پيچوندن هفته دوم عيد و كردستان و بازم عكاسي..

//امسال هم هاشور خورد//امسال كمي خستگي آخر سال دارم// كاش بين اين سالها كمي رست بهمون ميدادند//


شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.
|شاملو|


برچسب‌ها: يكم عكس
+ نوشته شده در  90/12/29ساعت   توسط اقاقیا  | 

اي خاطره ات پونز ، نوك تيز ته كفشم!

خانه را گرم كرده ام و با لباسهاي تابستانه به بستني خوردن نشسته ام

تو را كه نميشود از ياد برد

دست كم شايد يادم برود كه زمستان است.


پ.ن: من نميفهمم وسط اين همه آدم و اين همه ادعا يه نره خري پيدا نميشه مشكل اين خاطره هاي سيريش رو حل كنه؟!!!

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت   توسط اقاقیا  | 

- احساس پشت صحنه بودن

مثل كارگردان تئاتري كه دونه دونه بازيگراشو تمرين ميده و چك ميكنه و ميفرسته روي صحنه و بعد خودش از گوشه اي به تماشا ميشينه بازيشونو زندگي كردنشونو، عاشق شدنشونو و مردنشونو...

از نمايشنامه نوشتن خسته ام دلم ميخواد بازي كنم. واقعي، وسط صحنه .. زندگي كنم، حرف بزنم، دعوا كنم عاشق بشم و بعد هم... نه،  آدم پشت صحنه مي ميرد..

پ.ن1: من عاشق اون تماشاگريم كه وقتي داره كف ميزنه تو دلش يه دست مريزاد به عوامل پشت صحنه ميگه !
پ.ن2:ميدونم كسي منظورمو ازين پست نميفهمه ولي ميگم كه بغض نشه، مث بچه آدم نميگم كه خار نشه!

راست ميگفتند : مرگ وبلاگ وقتيست كه دور و وريهاي آدم بشن خواننده هاش!!


پ.ن3: ادامه مطلب تولدانه براي يار ديرين وبلاگيمون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/02ساعت   توسط اقاقیا  | 

نشستم دارم نهار ميخورم كه اين همخونه ي ژاپنيم محكم در اتاقش رو باز ميكنه و مياد بيرون. كلا همه ي كاراشو پر سرو صدا انجام ميده و اين از معدود ويژگي هاي اعصاب خوردكنشه. مياد يكمي تو آشپزخونه ميچرخه و از كمد خوراكي هاي خودش كه هيچ وقت نفهميدم چي عَن(!!!) يه چيزي برميداره و و در همان حال به من نيگا ميكنه آهي ميكشه و با فارسي كج و معوجش ميگه :من دلم عشـــق ميخواد!!!
من غافلگير ميشم از اون همچين حرفي ! اون هم ميفهمه و با هم ميزنيم زير خنده و من ميدونم باز رفته سريالهاي شت كره اي رمانتيك ديده و و هوايي شده كه من حاضرم آب حوض با چنگال خالي كنم اينارو نبينم !
همينطور كه ميخنديم ميگه : اين سريال، كره اي هست. خيلي عشق داره، من دلم عشــــق ميخواد!!!
و من كه هنوز دارم به قيافه مستأصلش ميخندم تو دلم با لهجه ميگم : ها! گذاشتن! :دي

دارم orange love ميبينم تو فكرم "چيه" هم رو صدا كنم با هم ببينيم ، عكس العملش باس جالب باشه!

ولي مساله اصلي اينه كه من عاشق عكس العملهاي طبيعي اين بشرم !!! بهش حسوديم ميشه كه اينقدر همه چيزش واقعي و طبيعي و نرماله .... از برنامه زندگيش تا احساساتِ ....اوهوم...(سرفه هاي الكي...)



برچسب‌ها: يكم اهنگ
+ نوشته شده در  90/10/19ساعت   توسط اقاقیا  | 

توي ذهن هر دختربچه اي يه تصوير خواستني هست كه ذهنشو قلقلك ميده...
بچه كه بودم هميشه دوست داشتم توي اين خونه هاي چوبي با سقف شيرووني زندگي كنم توي همون اتاق خفه ي زير شيرووني و شبها لباس خواب سفيدمو بپوشم و وقتي ميام كنار پنجره يه هوايي بخورم ميبينم پسر همسايه كه پنجره اتاقش دقيقا روبروي اتاق منه به من زل زده و خلاصه دلش گير كرده و ...
هه .. من توي سومين دهه زندگيم هنوزم اين تصوير برام همونقدر ايدئاله... همونقدر كه خنده دار..

photo by me

پ.ن: منِ كنكوري درس نخونده دچار لهيدگي درسي ميشم نمدونم چرا ...
پ.ن2 : اين ديالوگ قوي سياه اين روزها خيلي وول ميخوره تو ذهنم:

Perfection is not just about control , It is also about letting go

پ.ن آخر : اين اهنگ رو از دست ندين!اينم لينك اصلي ..


برچسب‌ها: يكم عكس, يكم اهنگ
+ نوشته شده در  90/10/11ساعت   توسط اقاقیا  | 

عزیز دل!

دل که عزیزش نباشد؛

به جای خود نیست...

جایی است که عزیزش باشد ،

جایی که عزیز باشد !
(فرناز)

پ.ن : داغ تر از هميشه اي
                                       جز خاكستري از من برجاي نخواهد ماند..... شپلشـــك...

پ.ن2: تنهايي من دقيقا از مرز تنهايي تو شروع شد ...

+ نوشته شده در  90/10/02ساعت   توسط اقاقیا  | 

- خونه ي سين خيلي سرده ، من اونجا هيچ جوري گرم نميشم نه با اسپرسوهاي مخصوص سين نه با عكس نه با فيلم نه با موزارت و بتهون و اُپراهاي دهه فلان نه سيگار و نه فضاي خيلي مثلا نوستالژيك خونه

- من دوستاني دارم كه بودنشان رو با دنيا عوض نميكنم ولي نه ديگه توي سرماي تحمل ناپذير خونه ي سين و امثاله!! كاش الف و ر ميفهميدند كه من دارم تموم ميشم هم تحملم، هم خودم براي آنها و هم طبق اين روال، آنها براي من...دلم براي گذشته مون تنگ ميشه براي خنده هاي از ته دل...

اما طبق معمول..

بگذارم و بگذرم...غمگنانه و شاد...ماتحت گشاد و دل آزرده

- خاكستر خنده هايت مانده بود توي زيرسيگاري اتاقم

من دلم تنگ دستهايي بود كه بوي آبنبات چوبي ميداد...




برچسب‌ها: يكم عكس
+ نوشته شده در  90/09/25ساعت   توسط اقاقیا  | 

هميشه واسه اينكه به مقصد خودت برسي از يه جايي به بعد راهت از بقيه جدا ميشه...
تنها چيزي كه ادامه راه رو آسونتر ميكنه ايمان به مقصده...

مدتهاست از هم جداييم و احتمالا گم شده ام...تمام راه رو شك داشتم ... شايد ايمان يعني رسيدن "باتو"...


photo by me


برچسب‌ها: يكم عكس
+ نوشته شده در  90/08/13ساعت   توسط اقاقیا  | 

ميبيني خانم اكيشه
حتي من هم حسودي ميكنم تا سر حد جون يا جنون چ فرقي ميكنه
وقتي يكي ميگه من گرافيستم ...يكي تو پروفايل فيسبوكش ميزنه ورك اَت پاركينگ پروانه لعنتي...يا فلان آكادمي هنرهاي كوفتي... يكي به من پيشنهاد كار ميده ولي ميگه استعدادت خيلي خوبه ولي مهارتشو بايد كسب كني..
وقتي يكي ميگه چهارسال تلف كردي 2سال ديگه هم واسه ارشدت تلف ميشه...
من بيشتر شب ها رو با چشم درد ميخوابم
درد چشمهايي كه از حسودي ميتركند...

+ نوشته شده در  90/08/09ساعت   توسط اقاقیا  | 

رفتنت تماشايــــي نيـــست
اگر ميبــيني ايـــستاده ام
خــود آزارم لابـــــد...

+ نوشته شده در  90/07/08ساعت   توسط اقاقیا 

هرچه بیشتر این توازن لعنتی برقرار میشد بیشتر به خودم مغرور میشدم
دیر فهمیدم اعتدال گور مرا کنده است و میانه حالی بغضیست که بیست و یک سال زندگی من رو زیر سوال میبرد....
خانم اکیشه!
من دستور پخت اون سوپ خوشمزه رو گم کردم و تو پشتت رو کردی به من و شله زرد میخوری! خسته شدم از این سیگارهای رژلب نشان لای انگشتهاو ناخنهای لاک زده و از این قهوه های تلخ زیر نگاههایی که از تلخ بودن کامت فکرت رو میخونند و فکر میکنند میتونند قسم بخورند که تو رو میشناسند...
دلم هوای هوای تازه دارد...

+ نوشته شده در  90/06/27ساعت   توسط اقاقیا  | 


- گرم احوالپرسی میشه تا یک جاهایی رو خوب پیش میره بعد مثل اینکه بعضی نرو ها و اعصاب قاطی میکنند اون لبخند، کاملا بی مقدمه محو میشه، طوری که اگه طرف مقابل تیز باشه میفهمه..
گیریم که خیلی آدم رک و یک رویی باشه دلیل نمیشد بعضی جاها نتونه ادا و اطوار آدمای باکلاسو دربیاره و متشخص باشه!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- پ.ن : اینایی که کامنت خصوصی میذارن بی اسم... مثل کسایین که زنگ میزنن در میرن

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...


+ نوشته شده در  90/06/15ساعت   توسط اقاقیا  | 

خونه كه مي رسم لباسم را عوض مي كنم و مي روم سراغ يخچال و بطري آب را برمي دارم و يك قلپ مي خورم و مي گذارم سر جايش. مي آيم توي اتاقم و بالش رو از روي تخت بر ميدارم و مي اندازمش روي فرش كنار تخت و دراز مي كشم روي دست چپم و به روبرويم خيره مي شوم...مورچه اي اين طرف مي آيد،با بي حوصلگي نگاهش ميكنم و بدون اينكه فكر كنم به اينكه پرتش كنم آن طرف چون مياد روي من و مزاحم خوابم مي شود، چشمم را مي بندم و سرم تيري مي كشد و پلكهام مي سوزد و فكر ميكنم كه فارغ از همه ي افكارم چقدر دلم ميخواهد بخوابم و وقتي بيدار مي شوم يك ساعت ديگه نباشد، امروز نباشد، فردا هم نباشد...
به سگ اصحاب كهف حسوديم ميشود...

+ نوشته شده در  90/04/11ساعت   توسط اقاقیا  | 

يه حال زار معمولا موقتي كه بيش از حد طول كشيده امروز هامو ميبلعد!

+ نوشته شده در  90/02/22ساعت   توسط اقاقیا  | 

-من ،جوان امروزي مانده در ديروزهام، شده ام سنگ صبور جوانهاي امروزي كه جواني ميكنند...

-مابقي پست حذف شد.

+ نوشته شده در  90/02/05ساعت   توسط اقاقیا  | 

نباید ادعا کنی اونی هستی که نیستی، نباید فکر کنی اونی که ادعا میکنم نیستم،نباید مثل توی سن بلوغیها تصور بقیه راجع به خودم مهم شود حتی گاهی ...

نباید وقتی میری سفر سه پایه دوربین یادت برود، نباید دسته جمعی بری جدایی نادر از سیمین روببینی حتی با بهترینهاش

نباید ۷۴۷تا هندونه را با یک دست بلند کنی و بعدش مثل جناب تو گل گیر کنی و شبها با سردرد بخوابی

نباید وقتی میری دریا شب جایی بخوابی که صداشو نشنوی

نباید...

photo by me

+ نوشته شده در  90/01/19ساعت   توسط اقاقیا  | 

مردم بحرین را می کشند ؛ مردم ژاپن کشته می شوند و من به عنوان دیکتاتور بعدی ۲تا ماهی قرمز را در سلولی ۱۰در۱۰ cm زندانی می کنم و آزادیشان را با یک مراسم نامگذاری و ذره ای پودر میگو می خرم...

                                                                                                 برای الیزابت و جوزفین

                                                                                                   ماهی های ۷سینم

+ نوشته شده در  89/12/26ساعت   توسط اقاقیا  | 

پاتو تو کفش من نکن، دستتو به من نزن، منو با اسم کوچیک صدا نکن، اینجوری به من زل نزن، اینقدر گله نکن، دیگه به من زنگ نزن پیام هم نده، به من نگو لولی، زورکی منو بغل نکن، به من نامه هم ننویس، احوال منو با واسطه نپرس، واسه من پول نفرست، اینطورجاها دعوتم نکن، اینقدر سیگار نکش، ادای آدمهای زالوصفت محتاج به ترحم منو درنیار، اینقدر بلند بلند نماز نخون،با ساز زدنت آواز نخون،تو فنجون من زورکی شکر نریز،وقتی ازون کارهای دلی میکنم برنگرد تو روم پوزخند بزن بعدش توجیه منطقی نکن،ادعا نکن اصلا پولش برات مهم نیس،صداتو برای من بلند نکن، به من نگو چشمهام چه شکلیه،از من نپرس چرا و چی شد

پاتو از گلیمم... پاتو از گلیمت درازتر نکن...

+ نوشته شده در  89/12/16ساعت   توسط اقاقیا  | 

- مستقیم ؛ سمت راست ؛بالای پله ها .اونجایی که من عظیم الجثه ترین غلط زندگیم رو کردم! میتونی بری ببینی اما جاش معلوم نیس نه اونجا جای دیگه باید بگردی اوه این یکیو دیگه نمیشه به این راحتی ها جمع کرد.بوی تعفنش مشامم رو اذیت میکنه هنوز... خوب که فکر میکنم ریشش نفهمی نیست خودخواهیه شاید...

- ر همیشه بهم میگه نه که نفهمی ها ،شعورت نمیرسه(به شوخی)! راست میگه انگار...

- تنزل اجتناب بایدپذیر

+ نوشته شده در  89/12/11ساعت   توسط اقاقیا  | 

از مسیر ارم به دانشجو که رد میشم کنار پل می ایستم سرم را پایین میکنم خودم هم نمیدانم دنبال چه میگردم...حامد نورمحمدی*؟جایی که کشته شد؟کسی که کشتش؟ دلیل کشته شدنش؟...سرم گیج میرود برمیگردم و راهم را به سمت خونه ادامه میدم اگه بشود گفت خونه...

از ذهنم میگذره...بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است چراغ قريه پنهان است موجي گرم در خون بيابان است...

*. حامد نورمحمدی دانشجو ترم ۴زیست شناسی ۱اسفند از پل به پایین پرت و کشته شد...یادش از یادمان نمیرود...
 

+ نوشته شده در  89/12/03ساعت   توسط اقاقیا  | 

 

باتوم ...گاز اشک آور...شک الکتریکی...سرما...سرفه...فریاد...

کابوسه؟!

برمیگردم رو دنده ی چپم...

آن جوان کرد،ژاله...محمد

من دارم می دوم..سرما...سرفه..اشک آور..سیگار..

کابوسه..

پ.ن: حس تنفس تو فضایی که همه جاش بوی تعفن میدهد...

پ.ن موخر:میشد آرایش غلیظی کرد و نشست کنارت تو ماشین شاسی بلند تو و صدای ضبط رو زیاد کرد و شیشه ها رو داد بالا...نه سرمایی نه سرفه ای نه اشکی...ولنتاین مبارک..میشد؟(متنفرم ازین آدمای صورتی)

+ نوشته شده در  89/11/26ساعت   توسط اقاقیا  | 

 

با کوچکترین صدایی میلرزم و ازجا میپرم.اگر دختر نبودم اینقدر محدود نبودم.پتو را دورم میپیچم...اگر با بچه هاشب را بیرون نمیماندم حالا این آنفلانزای لعنتی نیفتاده بود به جونم.صدای مامان مثل یک صدای زنگدار تو گوشم تکرار میشود..بغزش زجرآوره...اگر تو یک خانواده مذهبی بدنیا نمی آمدم مجبور نبودم کوچکترین علاقه هام را اثبات کنم.هوا خیلی سرد است..آن شب که بخاطر مامان با ب بیرون بودم هم خیلی سرد بود..اگر باهاش قرار نگذاشته بودم حالا مجبور نبودم اینقدر احساس ضعف کنم. دلم برای خنده های بابا تنگ شده..اگر برنگشته بودم خانه و باهاش بحث نمیکردم حالا مجبور نبودم روزی صدبار شنیدن صدای خنده اش را آرزو کنم.دستم روی تارهای تنبور نمیچرخه...هزینه یادگرفتنش زیاد شده..اگر به پیشنهاد ازدواجش حواب مثبت میدادم... . اگر تو اون شب شرجی استامبول جلوی هتل اونجوری باهاش حرف نمیزدم حالا اینقدر عذاب وجدان نداشتم. باید پول در بیارم..اگر رشته ای غیر از حقوق میخواندم حالا مجبور نبودم مسئول اجرای ناحقی بیشتر بشوم برای خالی نماندن دستم. اگر از اول راه آخرش را میدیدم حالا اینقدر از خودجامانده ام دور نبودم.نفس کشیدنم هم سخت شده...اگر اشتباهی بدنیا نمی آمدم..اگه به پیامهاش جواب نمیدادم..اگر دستم خالی نبود...اگر تنبور را شروع نکرده بودم.. اگر دختر نبودم...اگر خانواده ام مذهبی نبودند...اگر این نفسی که میرود دیگر برنگردد....

 بعدا نوشت: اگر مامان نبود نمیدانم چند سطر دیگر باید اضافه میشد به اون قبلی ها...

 

+ نوشته شده در  89/11/21ساعت   توسط اقاقیا  |