تبليغاتX
اقاقیا
رو سر بنه به بالین...

1.امروز 30نوامبر، 9آذر است و این وبلاگ چهارساله میشود و من دقیقا همان کاری را که باید، نکردم. ننشستم آرشیو رو مرور کنم. چون اصلا جالب نیست که وقتی این کار رو میکنم پر میشم از احساسات رنگینکی و اصلا جالب نیست که هروقت این کار رو میکنم میرسم به همان نتیجه همیشگی که اینها چیزهایی نیست جز زرزر چرندهای بیش از حد واقعی یک آدم گیج و ویج مثل من...

اما چیزی که وجود دارد و من رو به حرص خوردن و فکر کردن و به نتیجه نرسیدن می اندازد این است که اینها حرفهای من است یا نه، درست است یا نه و آن شک دیرآشنایی که موریانه وار جلو می آید و پاک میکند اثر هرچه هست و نیست را...

2.امروز...کانون اصلاح و تربیت .....بچه های 10-12 ساله ای که آن بیرون کسی منتظرشون نیست لااقل کسی که کس باشد..فضای سنگینی بود...پر از حرفهایی که تو نطفه خفه شده...پر از صورتهایی که هنوز چشم باز نکرده تا این دنیا رو ببینند برچسب به پیشانی افتاده بودند اونجا...بدتر از همه چندین و چند جفت چشمی که به ما خیره شده بودند با هزارتا حرف متفاوت بعضی هم با سکوت بی هیچ حرفی بی هیچ معنایی.(قسمت مسخره قضیه چندتا دانشجویی بودند که 13آبان با ما بودند و حالا آنجا...به گفته ی خودشان تا 16آذر{بلکه تو این فاصله اصلاح و تربیت بشوند!!!} )

3.کشف تازه من: مدتی است بندهای بدنم روی هم بند نیستند رو هم ارتعاش دارند...گاهی فکر میکنم سرما خوردم یا از سرماست اما نیست...

4.حس میکنم دقیقا دارم میشوم همون گندی که....(همون ترسویی که حتی جرأت ندارد بگوید چه گندی...!)                                                                                                                

+ posted in  Mon 30 Nov 2009   by acacia  | 

 

چقدر خوبه مبایلو بزاری رو اکسپت کالز انلی فرام لیست که اون لیستم فقط شامل مامان و بابا و دوتا داداشاست و بعد آهنگ شیپ آف مای هارت رو برای هزار و یکمین بار روشن کنی بپری چنبره بزنی رو تخت پتو رو بپیچی دورت و از پنجره بارونی رو که کلی نازشو کشیدی تا باریده ببینی...   

 پ.ن:این وضعیت لذت بخش(در مورد مبایل) ادامه پیدا میکنه حداقل تا زمانی که از سفر دو روزم برگردم یاتا موقعی که موش وسطش دوانده نشده!

پ.ن مؤخر:زودتر از اونی که فکر میکردم موشه دوید وسط...!

+ posted in  Thu 26 Nov 2009   by acacia  | 

 

هنوز نفهمیدی چه مرگمه؟ قضیه چاهی است که من هرچقدر هم جسور باشم نمیتونم مثل قهرمانهای کتابهای عرفانی تا تهش برم وببینم هیچی نیس پیروزمندانه برگردم و بقیه برام کف بزنند...اوایل لب چاه می ایستادم و لبخند تحویل این و آن میدادم اما بعد با یک خریت 180 درجه پریدم توش و حالا کسی نیست به من بگوید بالا بالا بالا چپ چپ راست راست راست ...راست.. راس...را...

+ posted in  Mon 16 Nov 2009   by acacia  | 

 

بعضی وقتها هیچ چیز بدتر ازاین نیست که شرایط خواب آدم دست خودش نباشه...که تخت خواب یا مسواکشو ازش بگیرند...که جایی بخوابد که نمی خواهد یا به کسایی شب بخیر بگوید که نمی خواهد، این دیگه واقعا تحملش دل شیر می خواد که نمی دونم چرا نویسنده این نمایشنامه لعنتی فکر می کنه من دارم.....

 

پ.ن: دغدغده های این روزهام خیلی مضحک شدند و نمیدنم این معنیش دقیقا چیه؟

+ posted in  Tue 10 Nov 2009   by acacia  | 

 

آهویی دارم خوشکله...فرار کرده ز دستم

دوریش برایم مشکله...کاشکی اونو میبستم

ای خدا چیکار کنم....آهومو پیدا کنم 

.......................

پ.ن:دقیقا هیچی...!

+ posted in  Thu 5 Nov 2009   by acacia  | 

قصه قصه ی پاندولی است خسته از دنگ دنگ ساعت بالای سرش که باتریش ضعیف شده اما تمام نشده و همچنان وادار است به تاب خوردن و تاب خوردن و...

 

+ posted in  Tue 27 Oct 2009   by acacia  | 

خانم پ!

با اینکه همیشه می دانم ۸۰٪ شوخی هات جدی اند اما نگران نشو! سفت چسبیدم به آن ۲۰٪ بقیه که تو راحت تر از همیشه زل بزنی به چشمهام و بخندی و قند تو دلت آب کنند که حرفتو زدی و هیشکی هم به تیریش قباش بر نخورده...!

 

+ posted in  Tue 20 Oct 2009   by acacia  | 

ببار ای نم نم باران پاییزی

بشوی از روح این پروانه درد و گرد اندوهان....

 

پ.ن: روزهایی که نمیدونی چی صداشون کنی مگسی.... ملخی.... آنفلانزایی......

+ posted in  Fri 9 Oct 2009   by acacia  | 

من امروز باید یه پست می نوشتم!
+ posted in  Sun 27 Sep 2009   by acacia 

در جواب به این پست فرشته کوچولوی من نوشته شد:

از بعد روانشناسی: بزرگ فکر کن به چیزهای بزرگ میرسی سر و تهشو نزن فقط صبر کن  و تلاش!
از بعد علمی: قانون جاذبه میگه روش تمرکز کن حتما جذبش میکنی!
از بعد س.ی.ا.س.ی: س.ا.ن.س.و.ر شد!
از بعد هنری و پروانه ای: آرزوها داشتنشون قشنگتر از برآورده شدنشونه!
از بعد فلسفی: گور پدر آرزو!
از بعد اقاقیایی: دو نقطه دی!

+ posted in  Thu 10 Sep 2009   by acacia  | 

عشق یک چیزه، اعتماد یک چیز دیگه

عشق با بی اعتمادی یک چیز خیلی باحاله

یک چیزی تو مایه های چیپس سرکه نمکی....!

پ.ن:بند سه پست قبل!

+ posted in  Sat 5 Sep 2009   by acacia  | 

۱.همیشه سعی کرده بودم ایده آلیست باشم ولی متوجه نبودم که وقتی یکی از اطرافیانم رفتارهای ایده آلیستانه نشان میدهد چقدر می تواند نفرت انگیز باشد آن رفتارش ...

۲.وقتی ژنرال مدام می گوید می خواد چنته اش پر باشد که تو این زمینه هم ظاهرا بد جلو نرفته نمی تونم بگم از هم صحبتی با آن لذت می برم...

۳.هرچند بیشتر از اونی که به درست بودن حسهام و حرفهام ایمان داشته باشم به رو هوا بودنشون ایمان دارم...

۴.نوشته بودم تابستان می آید با همه نشونه هاش بستنی یخی و کولر و شلوارک و کرم کتاب و فیلم شدنهای من اما ظاهرا غیر از مورد دوم و سوم هیچ کودوم نمود پیدا نکرده فقط خواب و فکر و روزهای سلوموشن و نفسهای عمیق...

+ posted in  Wed 5 Aug 2009   by acacia  | 

آقا من با دفترم همون دفتر قهوه ای گل گلیه که عین فرش کرمونه بیشتر از این وبلاگ حال میکنم

رشک دل همه ی خواننده های این وبلاگ که جز یکی دو مورد وجود خارجی ندارند!

+ posted in  Mon 6 Jul 2009   by acacia  | 

وقتی علیرضا قاصدکهای توی حیاط رو می چیند و  می آید  عمدا تو اتاق من که روی تمیزیش حساسم فوت می کند با یک جور حس حرص خوردگی این کارشو خیلی دوست دارم...
+ posted in  Mon 1 Jun 2009   by acacia  | 

من هی هرچی سعی می کنم از آدمهای اطرافم تو ذهنم تصویر مثبت بسازم...

 

+ posted in  Wed 20 May 2009   by acacia 

امسال هم بی خیال نمایشگاه کتاب میشم...

پ.ن:به قول سان

+ posted in  Tue 5 May 2009   by acacia  | 

 - از آدمایی که از خودشون بدشون میاد حالم بهم میخوره!

+واسه همینه که از خودت بدت میاد؟

+ posted in  Sun 19 Apr 2009   by acacia  | 

صداي بوق

كلي ماشين كه به طرز ديوانه واري بوق مي زنند

صدا ي آزاردهنده ي اصطحكاك چرخ ماشين ها روي اسفالت خيابون يك صداي كش دار كه توي گوش تكرار مي شود و آدم را ديوانه مي كند

 صداي آه

كسي كمك خواست؟

 صداي غرغر اتوبوسها ي قديمي

و بوي دودي كه توي گلو مي پيچد و فقط دود است و دود بي هيچ هوايي…

 صداي ناله

كسي كمك خواست؟

 صداي قاپ قاپ پاشنه هاي كفش

صداي خنده هاي بيهودگي

بوي تند ادكلنهاي جديد

 صداي به هم خوردن كاردهاي قصابي

بوي خون

 صداي فرياد

كسي كمك خواست؟

 صداي ويالون پيرمرد كارتون خواب كنار همان كوچه ي باريك

با آهنگي كه مثل يك بغض پير چنبره مي زند رو ي گلو بي هيچ اشكي

صداي تق تق افتادن سكه هاي زرد و نقره اي رو ي پارچه ي جلوي پيرمرد

بوي اسكناسهاي كهنه و مچاله

 صداي گريه

كسي كمك خواست؟

 كمي دورتر

صداي قارقار كلاغها توي درخت سرو پير

صداي خش خش برگها كه باد روي زمين جابه جاشان مي كند

بوي يك زمستان كهنه ي سنگين

 صداي كمك

كسي كمك خواست؟

كسي كمك خواست!

پ.ن:                                                                                                   ... I wish I was deaf 

+ posted in  Wed 25 Feb 2009   by acacia  | 

تیک تاک

این صدای وقت است که می گذرد

این صدای قطره قطره ی من است

که ذوب می شوم......

+ posted in  Wed 4 Feb 2009   by acacia  | 

سرودهای حاکی از تبریک می خوانند

شادی می کنند و

اجبارهات را به جشن می نشینند

و تو

در وهم خاکستریت

می چرخی و می چرخی و آنها

جدایی هات را در هلهله هاشان فریاد می زنند

و ساعتی بعد

تو مانده ای

دورتر

 و

تنها تر..............

          

Happy birthday to you tanhayi

+ posted in  Wed 21 Jan 2009   by acacia  |